30 خرداد, 1398

غیاب شریعت و ابعاد نفسانی آن

 قضیه ی حَکَم قرار دادن شریعت نزد مسلمان قضیه ی ایمان و تسلیم است  و اصل و اساس نیز در ایمان آوردن و تسلیم شدن در برابر قضیه ی حاکمیت خداوند محبت وحی است به این اعتبار که این احساسی که نسبت به حُکم خداوند وجود دارد.. نشأت گرفته از محبت است.

محبت وحی

قضیه ی حَکَم قرار دادن شریعت نزد مسلمان قضیه ی ایمان و تسلیم است، و این همان معنای فرموده ی الله عزَّ و جلّ است که می فرماید:

( فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً ) (النساء:65).

( امّا، نه! به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن به شما نمی آیند تا تو را در اختلافات و درگیریهای خود به داوری نطلبند و سپس ملالی در دل خود از داوری تو نداشته و کاملا تسلیم(قضاوت تو) باشند. )

 و اصل و اساس نیز در ایمان آوردن و تسلیم شدن در برابر قضیه ی حاکمیت خداوند محبت وحی است به این اعتبار که این احساسی که نسبت به حُکم خداوند وجود دارد.. نشأت گرفته از محبت است..

اَنَس-رضي الله عنه- می گوید:« بعد از وفات پیامبر خدا-صلّی الله علیه و سلّم- ابو بکر خطاب به عمر-رضي الله عنهما- گفت: بیا تا نزد أم أیمن(مادر أیمن)-رضي الله عنها- برویم و از او زیارت کنیم همانگونه که پیامبر خدا در زمان حیاتش او را زیارت می کرد. وقتی آن دو بدانجا رسیدند،آن زن گریست،به او گفتند چه چیزی سبب گریه ات شده؟ مگر نمی دانی آنچه نزد الله است برای پیامبرش بهتر است. آن زن در پاسخ گفت: گریه ی من بدان خاطر نیست که ندانم آنچه نزد الله است برای رسولش بهتر است،بلکه گریه ی من برای این است که با وفات پیامبر نزول وحی از آسمان(برای همیشه) قطع شد.

شنیدن این سخنان احساسات  آن دو را نیز تحریک کرد و آن دو هم شروع به گریه کردن با او کردند.»[1]

و زیبایی و جمال ژرف ترین ابعاد محبت است،بر همین اساس محبت و دوست داشتن وحی تجلی احساس به زیبایی آن بود، و برگه ی مُصحَف(قرآن) نزد انسان مسلمان معیار مطلقی از زیبایی و جمال بود:

اَنس بن مالک-رضي الله عنه- روایت می کند:« در مدت کسالت و بیماری پیامبر خدا-صلّی الله علیه و سلّم- که در آن وفات کرد ابو بکر نماز را برایشان امامت می کرد،تا اینکه روز دوشنبه فرا رسید-و درحالیکه آنها در صف نماز ایستاده بودند- پیامبر خدا- صلّی الله علیه و سلّم- پرده ی اتاقش را کنار کشید و در حالیکه سر پا ایستاده بود به ما نگاه کرد، صورتش انگار برگه ی مُصحَف بود.پس از آن پیامبر خدا- صلّی الله علیه و سلّم- تبسم کرد..»[2]

امام نووی در شرح این حدیث می گوید:" معنای  جمله ی (صورتش انگار برگه ی مُصحَف بود) عبارت است از زیبایی فوق العاده و نیکویی پوست و صفای صورت و روشنی آن ".

امام سِندی در تعلیق بر اين گفته ی امام نووی می نویسد:

" و مصحف عبارت است از آنچه که ذکر کرد به اضافه ی محبوب بودن و مورد تعظیم بودن آن در سینه ی مسلمانان در غیر این صورت مثال دادن چهره ی پیامبر به ورقه ی مصحف مناسبتی نداشت پس تأمل و دقت شود ".

سپس در ادامه ی شرح حدیث می گوید:" و این گفته:

(پس از آن پیامبر خدا- صلّی الله علیه و سلّم- با صورتی خندان تبسم کرد. )

سبب تبسمش- صلّی الله علیه و سلّم- مشاهده ی اجتماع مسلمانان در نماز و پیروی از امامشان و برپایی شریعت و وحدت کلمه و اجتماع قلبهایشان بود و به همین خاطر چهره ی پیامبر صلّی الله علیه و سلّم - بنا بر عادتش به هنگام دیدن یا شنیدن چیزی خوشخال کننده - روشن شد "[3].

و محبت پیروی و اطاعت هم سرچشمه اش محبت و دوست داشتن وحی بود، و عملکرد صحابه در برابر قضیه ی اطاعت بیانگر این اساس است؛ عوف بن مالک-رضي الله عنه-  می گوید:

" نزد رسول خدا- صلّی الله علیه و سلّم- آمدم و او در بنایی در خانه اش بود،به او سلام کردم،

ایشان فرمود:عوف هستی؟

پاسخ دادم: بله ای رسول خدا!

فرمود: وارد شو،

گفتم:کاملا وارد شوم یا فقط قسمتی از بدنم را وارد کنم،

فرمود:نه کاملا وارد شو.

عوف می گوید:سپس پیامبر به من فرمود: ای عوف شش چیز را در پیش روی قیامت بشمار؛ اولین آنها مردن من است.عوف می گوید: وقتی این را شنیدم به گریه افتادم و رسول خدا شروع کرد به آرام نمودن و ساکت کردن من... "[4].

و از همین روست که زیبایی اطاعت همراه با زیبایی و جمال وحی بود.

 شیخ ابن القیم در تفسیر این حدیث پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- که فرمود:

" همانا الله  زیبا است و زیبایی را دوست دارد "[5]  می گوید:

" آن زیبایی ای پسندیده و مورد ستایش است که به خاطر الله بوده ،و در اطاعت از خداوند و اجرا و اجابت فرمان هایش یاری رسان باشد، همانگونه که پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- برای دیدار با هیئت های نمایندگی(که به ملاقاتش می آمدند) خود را مزیّن و آراسته می کرد،و همچنین نظیر پوشش آلات جنگی در نبرد ،جایز بودن لباس حریر در جنگ،و تکبر و خودپسندی در آن،همه ی اینها اگر با هدف برافراشتن کلمه ی الله و یاری دینش و به خشم آوردن دشمنانش صورت بگیرند اعمالی پسندیده و ستودنی شمرده می شوند..

و آن زیبایی مورد ذم و نکوهش است که به خاطر دنیا و ریاست و فخر فروشی و تکبر ورزیدن و دست یافتن به شهوات باشد، و به هدف انسان و نهایت خواسته هایش تبدیل شود،چرا که بسیاری از نفس های انسانی همّ و غمی در غیر این امور ندارند.

و اما آن نوع زیبایی و جمالی که نه ستودنی و نه مورد نکوهش است آن است که از هر دو مراد و هدفی که بدان اشاره شد و نیز از اوصاف مذکور خالی باشد..

و مقصود اینکه این حدیث شریف دو اصل بزرگ را در خود جای داده است؛ اصل اول:معرفت و شناخت.. و اصل دوم:سلوک و رفتار وتصرفات است؛به این صورت که انسان خداوند را با زیبایی و جمالی که کسی و چیزی در آن با او همتا نیست می شناسد،و او را با گفتار و کردار و اخلاق زیبایی که خداوند دوست دارد عبادت و بندگی می کند. و او-سبحانه و تعالی- دوست دارد که بنده اش زبانش را با راستگویی،قلبش را با اخلاص و محبت و انابت[6] و توکل، و اعضایش را با اطاعت، و بدنش را با نشان دادن نعمت لباس و پوشش و پاکیزه کردنش از نجاستها و چرک ها و موهای ناپسند و زائد و ختنه کردن و گرفتن ناخن ها زیبایی و زینت ببخشد ..

بدین گونه که خداوند را با صفات جمال و زیبایی بشناسد، و با کردار و گفتار و اخلاق زیبا خود را به او بشناساند و بنمایاند..

پس او را با " زیبایی" که وصف اوست می شناسد، و او را به وسیله ی "زیبایی" و جمالی که همانا تعالیم دین وشریعتش است عبادت و بندگی می کند " [7]

محبت حاکمیت

و محبت و دوستی حاکمیت خداوند هم نتیجه ی محبت وحی و محبت پیروی و فرمانبرداری بود،

زیرا حکمت از نازل کردن قرآن پیاده کردن احکام آن است،و برهمین اساس است که ابن القیم در تفسیر این آیه می گوید:

(وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً) (الفرقان:30)

( و پیغمبر گفت، پروردگارا! قوم من این قرآن را رها و متروک ساختند )

" هَجر ( تـرک کردن ) قرآن انواعی دارد:

نوع اول: هجر کردن و ترک نمودن شنیدن و ایمان آوردن به آن است،

نوع دوم: ترک عمل کردن به آن است اگرچه شخص آن را بخواند و بدان ایمان داشته باشد،

نوع سوم: ترک حکم کردن به آن و حکم بردن به نزد آن است،

نوع چهارم: ترک تدبر و تلاش برای فهم معانی آن است،

نوع پنجم: ترک به کار گیری آن برای مداوا و شفای تمام امراض قلبی ،

همه ی این انواع ضمن این فرموده ی خداوند:

(إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً)

جای می گیرند اگر چه بعضی از انواع هجر نسبت به بعضی انواع دیگر آن سبک تر به شمار می آیند."[8]

و از همین جا بود که دوست داشتن قرآن همان دوست داشتن حکم کردن به آن بود:

ابو هریره و زید بن خالد-رضی الله عنهما- روایت می کنند که آن دو نزد پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- بودند که مردی پیش حضرت آمد و گفت:" تو را به خدا سوگند می دهم که بر اساس کتاب خداوند عزَّ و جلّ بین ما قضاوت کنی،طرف دعوای این مرد که از او فهمیده تر[9] بود گفت: بین ما بر اساس کتاب خداوند قضاوت کن و به من اجازه بده که صحبت کنم.پیامبر فرمود: صحبت کن. او هم گفت: پسر من نزد این مرد کار می کرده و با زنش مرتکب زنا شده است،من نیز به عنوان فدیه و غرامت صد گوسفند و یک خادم به او دادم،و از بعضی از مردان اهل علم نیز در این باره پرسیدم و مطلع شدم که مجازات پسرم صد ضربه ی شلاق و یک سال تبعید است و زن این شخص هم باید سنگباران شود،سپس پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- فرمودند: سوگند به کسی که جانم در دست اوست  بین شما با کتاب خداوند عزَّ و جلّ قضاوت می کنم، اما در مورد صد گوسفند و یک خادم،آنها به تو پس داده می شود، و مجازات پسرت صد ضربه ی شلاق و تبعید است،(سپس پیامبر خطاب به یکی از اصحابش که اَنس نام داشت فرمود:) و تو ای اُنیس نزد زن این مرد برو و اگر اعتراف کرد او را سنگباران کن "[10]

ما در این حدیث آمدن دو طرف و سوگند دادن رسول خدا را برای قضاوت بین آنان بر اساس کتاب خدا ملاحظه می کنیم،و این صحنه و موقف دلیلی است بر طبیعت تعامل نفسانی با قضیه ی حکم کردن به کتاب خداوند عزَّ و جلّ، به طوری که همسر آن زن و پدر آن پسر نزد رسول خدا- صلّی الله علیه و سلّم- آمدند در حالیکه احتمال سنگباران شدن زن و پسر وجود داشت.

و شاید متوجه این امر شده باشیم که رسول خدا- صلّی الله علیه و سلّم- قبل از اینکه بین آن دو به کتاب خداوند حکم کند اول مسأله ی فدیه دادن گوسفندان را مردود و منتفی اعلام کرد، و این اصل و قاعده ای است که برای ما تفسیر و بیان می کند که اسلام یعنی قبول شرع خداوند و ردّ هرآنچه غیر از آن است، بنابراین باید حتما قبل از حکم کردن به شریعت خداوند ابتدا آنچه را که غیر از شریعت اوست ردّ کرد و به کنار زد ( همانگونه که پیامبر عمل کرد).

و داستان آن اشخاصی  هم که نزد پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- آمدند و از او خواستند که حدّ رجم(سنگسار) را بر آنان جاری سازد در همین موازات است،اشخاصی همچون ماعز بن مالک و زن اهل قبیله ی غادم،همان دو نفری که اصرار شدید داشتند که حدّ بر آنان جاری شود..

صحنه و موقفی نشأت گرفته از عاطفه یا حماسه نبود..مسأله مسأله ی رجم و سنگسار بود..

موقفی گذرا نبود..چرا که هر بار که رسول خدا- صلّی الله علیه و سلّم- آنهار را ارجاع می داد و امر آنها را به بعد موکول می کرد  دوباره و با اصرار بر خواسته اشان بر می گشتند،بلکه به آن زن اهل قبیله ی غامد هر بار امری صادر می کرد که سبب می شد آن زن برای انجام آن امر چند ماه غایب شود..برو تا بچه ات به دنیا بیاید..برو تا به بچه ات شیر بدهی..برو تا وقتی که بچه ات را از شیر می گیری.. و اما آن زن در نهایت با پسرش که قطعه نانی در دست داشت[11] نزد پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- بر می گردد[12]..!!

اینها مواقفی هستند که ممکن نیست که احساس انسان مسلمان نسبت به اقامه ی شریعت از آنها به دور باشد..[13]

اما قضیه در حد احساس متوقف نمی شود بلکه تمام وجود صاحب احساس را از خلال توافقی که بین شریعت اسلامی و طبیعت انسانی وجود دارد در بر گرفته و احاطه می کند.

و حقیقت این توافق را از این فرموده ی الله عزَّ و جلّ : ( ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ) ( این است دین و آئین محکم و استوار ) می فهمیم از آنجا که این صیغه ی قرآنی در هیچ جای قرآن جز این سه مورد ذکر نشده :

_ (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (الروم:30)

( پس روی خود را خالصانه متوجه این دین کن.این سرشتی است که خداوند مردمان را بر آن سرشته است.نباید سرشت خدا را تغییر داد ( و آن را از خدا گزایی به کفر گرایی، و از دینداری به بی دینی، و از راستروی به کجروی کشاند ). این است دین و آئین ثابت و استوار ، و لیکن اکثر مردم نمی دانند. )

 

_ (مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (يوسف:40)

( این معبودهایی که غیر از خدا می پرستید چیزی جز اسمهایی ( بی مسمّی)  نیست که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیده اید.خداوند حجت و برهانی برای ( خدا نامیدن ) آنها نازل نکرده است.فرمانروایی از آن خداست و بس.خدا دستور داده که جز او را نپرستید. این است دین و آئین ثابت و استوار ولی بیشتر مردم نمی دانند. )

 

_ (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ) (التوبة:36)

( شماره ی ماهها در حکم و تقدیر خداوند-از آن روز که آسمان ها و زمین را آفریده است- دوازده ماه است که چهار ماه آن حرام است ( و آنها عبارتند از: ذی القعده،ذی الحجه،محرّم، و رجب.جنگ در این ماهها حرام است،) این است دین و آئین ثابت و استوار ،پس در انها به خویشتن ستم نکنید. و با همه ی مشرکان بجنگید همانگونه که آنان به جملگی با شما می جنگند، و بدانید کهخداوند با پرهیزکاران است. )

 

و در هر سه مورد معنای فطرت در انسان با فطرتِ در حُکم و با در فطرت در نظام هستی موافق و هماهنگ است:

 (فِطْرَتَ اللَّهِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ)

(این سرشتی است که خداوند مردمان را بر آن سرشته است.نباید سرشت خدا را تغییر داد. این است دین و آئین محکم و استوار)

 

(إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ)

(فرمانروایی از آن خداست و بس.خدا دستور داده که جز او را نپرستید. این است دین و آئین ثابت و استوار)

(يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ)

(از آن روز که آسمان ها و زمین را آفریده است چهار ماه آن حرام است ، این است دین و آئین ثابت و استوار)

و مفسران در تفسیرشان بر این آیه ی قرآنی: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (الروم:30) بر توافق فطرت انسانی با شریعت اتفاق نظر دارند:

امام ابن کثیر در تفسیرش می گوید:

" الله تعالی می فرماید: روی خودت را راست بگردان و بر آنچه که خداوند برایت تشریع کرده استمرار داشته باش،همان حنیفیت(یکتا پرستی و روی آوردن به خدا و روی گردانی از غیر او) که دین و آئین ابراهیم است و خداوند تو را به سوی آن هدایت و آن را برای تو به نهایت کمال رسانیده است؛و تو همراه با این بر فطرت سالمی که خداوند تو را بر آن سرشته است ملتزم باش،چرا که الله متعال آفریدگانش را بر خداشناسی و توحید سرشته و آفریده است،و اینکه هیچ معبود به حقّی جز او نیست چنان که پیش تر در تفسیر این فرموده ی الله متعال: { وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى } {و ایشان را بر خودشان گواه گرفت که: آیا من پروردگار شما نیستم؟ آنان هم جواب دادند: آری! گواهی می دهیم} [الأعراف: 172] مطالبی در این باره بیان شد،و در حدیث قُدسی آمده است که خداوند عزَّ و جلّ فرمود: "إني خلقت عبادي حُنَفاء، فاجتالتهم الشياطين عن دينهم"  " من بندگانم را حنیف (یعنی مسلمان و یکتا پرست) آفریدم،و شیاطین آنها را از دینشان منحرف کرده و برگرداندند "[14]

و امام قرطبی در تفسیرش این اقوال را جمع بندی می کند و می گوید:" معنی آیه این است که: خداوند متعال انسان ها را اینگونه(حنیف و یکتا پرست) سرشته و آفریده است.و نیز گفته شده که معنی آیه اینست که از دین الله متعال پیروی کنید که انسان ها را برای آن آفریده است..و بدین خاطر "فطرت" دین نامیده شده که انسان ها برای آن آفریده شده اند،خداوند عزّ و جلّ می فرماید: {وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالأِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ}

{وَمن جن ها و انسان ها را جز برای پرستش خود نیافریدم}[الذاریات: 56] ".

لا تبديل لخلق الله یعنی: در جهت تغییر دادن و دگرگون کردن این قابلیت ایمانی و توحیدی تلاش نکنید،بلکه با در نظر داشت و توجه به: تفاوت قائل شدن بین مسائل متشابه آن،سنجیدن احوال بشر،در معرض زمان قرادادن افهام برای کاربردهای شریعت،شناختن و در نظر داشتن مقاصد و اهداف آن،و مصون داشتن خود به وسیله ی وجدان حق خواه برای جلوگیری از میل و گرایش به سمت هواهای نفسانی بر شریعت محافظت و پایداری کنید.

 

و این فرموده ی الله متعال: { ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ } یعنی: تمسّک جستن به شریعت و فطرت سالم،که همان ساختاری است که خداوند انسان ها را بر اساس آن آفریده است،یعنی:همان اسلام[15].

در فرهنگ لغت المعجم آمده است که:

" القیِّم: آقا و سیاست گذار امور..و قیِّم یک قوم یعنی کسی که عهده دار کار های آنهاست و اموراتشان را سیاست گذاری و تدبیر می کند،و أمر قیم یعنی مستقیم "[16]

پس معنای "القیِّم" در مورد انسان یعنی آفرینش انسان بر وفق مقتضیات شریعت..

و معنای آن در مورد شریعت یعنی سیاست گذاری و تدبیر امور انسان بر وفق فطرتش.

 

و نصوص قرآنی از توافق بین طبیعت فطرت  انسانی با شریعت فراتر رفته و آن را در امتداد هستی پیش برده و توافق و هماهنگی بین طبیعت جهان هستی با حاکمیت و شریعت خداوند را اثبات می کنند،آنجا که الله متعال می فرماید:

(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ) (التوبة:36) [17]

 

تا آنجا که پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- پیروزی و فتح مکه و برپایی شرع خداوند در آن را نظم دهنده و منضبط کننده ی مسیر حرکت هستی بیان می دارد:

" ابن ابی بکرة از پدرش-رضي الله عنه- روایت می کند که پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- فرمود: زمان به شکل و حالت اصلی اش مانند روزی که خداوند آسمانها و زمین را آفرید برگشت،سال دوازده ماه است،چهار ماه آن حرام است که سه ماه از این چهار ماه حرام پشت سر هم قرار دارند و عبارتند از ذو القعده،ذو الحجه و محرّم ، و دیگری رجب، ماه قبیله ی مُضَر است که بین ماه جمادی و ماه شعبان قرار گرفته است[18].( سپس فرمود: ) این چه ماهی است که در آن قرار داریم؟ ما نیز پاسخ دادیم: خدا و رسولش بهتر می دانند.سپس سکوت کرد تا جایی که گمان کردیم اسم دیگری برایش بیان می کند.آنگاه فرمود: آیا این ماه از ماه های حرام نیست؟ گفتیم:بله .."[19]

و شاید در جواب صحابه به سؤال پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم- که از ماه و سرزمین و روزی که در آن قرار داشتند پرسید و آنها در پاسخ گفتند:"خدا و رسولش بهتر می دانند"، واگذاری و تفویض کامل و مطلق حُکم در مورد زمان و مکان را به خداوند عزّ و جلّ ملاحظه کرده باشیم..

و این طور است که معنای "دین قَیِّم "دین ثابت و استوار" فطرت نفسانی و شریعت حکم و نظام هستی را در بر می گیرد..

و در مقابل این توافق و هماهنگی، غیاب شریعت بزرگترین خلل نفسانی و سیاسی و جهانی شمرده می شود..

این خللی که به درجه ی مسخ و تغییر چهره ای حقیقی می رسد..

آنگاه که یهود با انجام یک سرپیچی در مقابل شریعت خداوند دست به حیله گری زدند و آن هم شکار در روز شنبه بود که خداوند آن را بر آنها منع کرده بود نتیجه ی سرپیچی این شد که خداوند آن ها را به شکل میمون و خوک مسخ کرد..

این با این وجود بود که آنها در برابر حکم خداوند اعلان خروج و سرپیچی نکردند و بلکه دست به حیله زدند،به این دلیل که آنها ماهی ها را در روز  شنبه(که از شکار منع شده بودند) به تور می انداختند و همین طور در آب باقی می گذاشتند تا دیگر لازم نباشد روز شنبه آنها را در بیاورند (بلکه صبر می کردند ماهی ها را روز بعد از آب بیرون می آوردند!)..

حال که چنین است پس گمان ما به نحوه ی مجازات کسانی که به تعطیلی و جایگزینی و تمسخر و استهزاء.. و جنگ با دعوتگران به اقامه ی شریعت خداوند می پردازند چه باشد.. مجازات چنین کسانی نیز مسخ خواهد بود! اما این بار نه در صورت ظاهریشان بلکه در طبایع و تصرفاتشان.. تا اینکه تمام مخالفان شریعت الله چهره های انسانی مسخ شده ای باشند که به پستی میمون در جنگ با شریعت (به این طرف و آن طرف می پرند و) چرخ می خورند و با طبیعت خوک از پاکی به نجاست روی می آورند و با نشان و عنوان نفاق زندگی می کنند.

( ألَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آَمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا . وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودًا) [النساء: 60-61]

( (ای پیغمبر!)آیا تعجب نمی کنی از کسانی که گمان می کنند که بدانچه بر تو نازل شده و بدانچه پیش از تو نازل شده ایمان دارند ( ولی با این وجود به هنگام پیش آمدن اختلاف و نزاع به جای آمدن نزد تو برای اقامه ی شرع خدا) می خواهند داوری را به پیش طاغوت ببرند. و حال آنکه بریشان فرمان داده شده است که ( به خدا ایمان بیاورند و ) به طاغوت( هر آنچه که غیر از خدا عبادت می شود ) کافر شوند. و شیطان می خواهد که آنها را بسی گمراه کند. )

 

امام عبد الرحمن السعدی در تفسیرش می گوید:" خداوند در سرزنش آنان به سبب روی گردانیشان از فرمان و حکم شرعی فرمود: ( أَفِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ) ( آیا در قلبهایشان مرضی هست؟ )یعنی:علت و بیماری ای که قلب را از صحت خارج کرده و احساس آن ها را از بین برده است،پس  به صورت انسان مریضی درآمده که از آنچه به سودش است پشت می کند و به آنچه که به او ضرر می رساند روی می آورد ".

و از بین رفتن حسّ تشخیص درست از غلط نه یکباره و ناگهانی بلکه در طول زمان و به تدریج روی داده است تا اینکه در آخر الزمان به اوج خودش می رسد تا آنجا که انسان ها: ( از الاغ بدترند و بر روی هم می جهند همانگونه که حیوانات بر هم می جهند، و در میان آن ها کسی نیست که بگوید این چیست این چیست )[20] یعنی در میان آنها  حتی کسی نیست که به مجرد سؤال بپرسد این چیست که دارد روی می دهد، مجرد سؤال..!

و کشیده شدن وضعیت انسان ها در آخر الزمان به چنین مرحله ای به هیچ وجه یک مرتبه و ناگهانی نخواهد بود بلکه با گذشت زمانی طولانی رخ خواهد داد و مردم با هر حادثه ای که در امّت روی می دهد مقداری تغییر می کنند و آغاز این حوادث و وقایع وفات پیامبر خدا- صلّی الله علیه و سلّم- بود آنجا که اولین عوارض نفسی وارده بر این امت شروع شد:

أنَس -رضي الله عنه- می گوید: ( آن روز که رسول خدا- صلّی الله علیه و سلّم- وارد مدینه شد با آمدن ایشان همه چیز روشنایی یافت،و وقتی آن روزی که در آن وفات یافت فرا رسید همه چیز به سبب آن به تاریکی فرو رفت،سپس گفت: و ما هنوز کار دفن او را به اتمام نرسانده بودیم که آنچه را بر سر قلبهایمان آمده بود انکار کردیم )[21].

شيخ توربشتی در شرح این حدیث می گوید:" مقصودش این است که آنها به سبب قطع شدن وحی از آسمان و و فقدان تأییدان و تعلیماتی که از جانب رسول خدا به سوی آنها سرازیر می شد دیگر قلبهایشان را بر صفاء و الفتی که پیش از این از آن برخوردار بودند نیافتند و مقصودش این نیست که در باور و تصدیقشان به رسالت او تغییری ایجاد شده است ".

و اینجا آغاز ایجاد تغییر در انسان مسلمان بود..

و در ابتدا انسان مسلمان ایجاد این تغییرات در خود را احساس می کند اما به تدریج و باگذشت زمان این احساس را از دست خواهد داد..

و به همین خاطر است که جاهلیت موجود انسان مسلمان را به حال خود رها نمی کند تا عمق فاجعه ای که به سبب دور شدنش از شریعت الله روی داده را احساس کند،این جاهلیت در سعی و تکاپوست تا غیرتش را نسبت به دین و اصالت و حیثیتش از بین ببرد تا دیگر احساس او به خاطر غیاب شریعتش براینگخته نشود..

و از اینجاست که بازگرداندن و زنده کردن دوباره ی  احساس به غیاب شریعت از مهم ترین واجبات است.

و وظیفه ای که بعد از آن باقی می ماند وجوب مواجهه و سعی برای برگرداندن شریعت به جایگاه سلطه و حاکمیت است..

و همیشه و تحت هر ظروف و شرایطی کارهایی هست که می توان انجام داد..

وغیاب شریعت از واقع حیات،سپس از بین رفتن احساس به آثار کنار رفتن آن، و سپس سخن نگفتن از آن بعد از غایب شدنش از واقع حیات و احساسات مردم... (جبران همه ی اینها ) کوشش فراوانی را می طلبد.

و اما ما در ابتدا می توانیم از احساس فطری موجود نسبت به شریعت خداوند حفاظت و بر عاطفه ی مسلمانان نسبت به قرآن تمرکز نماییم تا همه ی اینها به سمت احساس به ( بدیهی بودن و ضرورت) قضیه ی حاکمیت سرازیر شود،و نیز ایجاد احساس در درون مردم نسبت به گره خوردگی و پیوند حکم بما أنزل الله با مصالح و امنیت و برکت در زندگیشان..

و می توانیم قلبهای بندگان خدا را که مالامال از شوق برای حاکمیت دین خداوند است به واسطه ی احیای نمونه هایی تاریخی از دادگاه های شرعی که در کتابهای تاریخی به وفور وجود دارد تغذیه نماییم:

" شخصی نزد عمر بن خطاب-رضي الله عنه-  (خلیفه ی وقت مسلمانان ) علیه علی بن ابی طالب-رضي الله عنه-اقامه ی دعوا کرد، و علی خودش در مجلس عمر و در حضور او نشسته بود، عمر رو به او کرد و گفت: ای ابا الحسن،- المؤید از راویان حدیث می گوید: یعنی ای ابا الحسن بلند شو و پیش طرف دعوایت بنشین-، علی نیز بلند شد و کنار طرف دعوایش نشست و شروع به مناظره و رد و بدل کردن ادله پرداختند،پس از پایان جلسه آن مرد رفت و علی هم به جایش برگشت و نشست، عمر در چهره ی علی تغییری را مشاهده کرد و از او پرسید که علت این تغییر چیست؟ آیا از آنچه روی داد ناراحت هستی؟ او نیز در پاسخ گفت: ناراحتی من بدان خاطر است که تو در حضور طرف دعوایم مرا با کُنیه ام[22] (یعنی ابا الحسن) خطاب کردی،ای کاش به جای آن می گفتی: ای علی بلند شو و نزد طرف دعوایت بنشین،سپس عمر سر علی را در بین دستانش گرفت و بین دو چشمش را بوسید.."[23]

 

می توانیم با اجرای احکام شرعی در نشست هایی که برای ایجاد صلح بین مردم تشکیل می شود و مجالاتی همچون نزاعات و اختلافات اجتماعی و خانوادگی و استفاده از اصطلاحات و تعبیرات و مفاهیم اسلامی در  گفت و گو و خطاب بین مسلمانان احساس به قضیه ی شریعت را دوباره زنده کنیم.

همه ی این ها واجباتی هستند که هر مسلمانی و تحت هر شرایطی که در آن زندگی می کند توانایی انجام آنها را دارد،البته با این هدف که این راهکارها در چارچوب مداوای نفسی در زمان غیاب شریعت باشند و نه جایگزینی که ما را از سعی و کوشش همه جانبه و با تمام توان برای اقامت و تحکیم شریعت باز دارد.

پس هیچ زمانی باید از سعی و تلاش خالی نباشد.. تا اینکه خداوند اجازه ی بازگشت شریعتش را بدهد.. آن محبـــوب غایــــب.

 

فایل:

غیاب شریعت و ابعاد نفسانی آن
 
 
 
تاريخ 1397-10-15
حجم فايل 925.88 KB
دانلود 20


[1] تخریج حدیث : البخاري 5/45، 3809، ومسلم: 2/195، 799، 245

[2] صحيح مسلم (4/142).

[3] صحيح مسلم با شرح نووي (4/142).

[4] این حدیث را امام احمد وابن عساكر وبخاري و ابن ماجه ودیگران تخریج کرده اند و امام آلبانی آن را صحیح دانسته است.

[5] صحیح مسلم(91/147)

[6] رجوع به سوی خداوند به وسیله ی توبه ی همراه با پرداختن به عبادات و طاعات

[7] ابن القیم، کتاب الفوائد

[8] ابن القیم،کتاب الفوائد

[9] فهمیده بودنش احتمال دارد به خاطر این بوده باشد که مسأله را خوب شرح داد و احتمال دارد به خاطر حسن ادبش با پیامبر بوده باشد چرا که او بر خلاف آن شخص دیگر ابتدا اجازه ی صحبت کردن خواست.مترجم (رجوع شود به: فتح الباری شرح صحیح بخاری و شرح امام نووی بر صحیح مسلم )

[10] صحیح بخاری (6828/6826) و صحیح مسلم (1697/1698)

[11] بعضی از علما در تفسیر این حدیث گفته اند: آن زن با دادن قطعه نانی به دست پسرش می خواسته به این اشاره کند که دیگر فرزندش احتیاج به شیر خوردن ندارد تا مبادا پیامبر  رحمت- صلّی الله علیه و سلّم- باز هم اجرای حد بر او را به زمان دیگری ارجاع دهد..سبحان الله..این است تسلیم در برابر حکم خدا و محبت شریعت و حکم او.مترجم

[12] به روایت مسلم در کتاب الحدود

[13] به عنوان نمونه قصه ای را برایتان ذکر می کنم که چندین پیش برای یکی از برادران عرب  در منطقه ای از مناطق آزاد شده ی لاذقیه در سرزمین شام روی داد و آن را برای من تعریف کرد.او می گوید "بین من و چند تن دیگر از برادران مجاهد مشاجره ای روی داد که بر اثر آن روانه ی محکمه ای اسلامی شدیم و قاضی حکم به تعزیز من داد و چند ضربه ی شلاق آهسته به من زدند..او می گوید بعد از اجرای حکم احساس شادی عجیبی در درونم احساس می کردم"

می گویم این احساس در واقع همان احساس به بازگشت حاکمیت خداوند و زندگی در سایه ی شریعت اوست ..

این برادرمان تا چندی پیش در حکومتی طاغوتی و مخالف شزیعت الهی در ذلت زندگی کرده و حال که از نعمت زندگی در منطقه ای که احکام شرعی در آن پیاده می شود برخوردار شده است قدر این نعمت را به خوبی می داند و حس می کند، حتی اگر این حکم اجرای حدی از حدود شرعی بر او باشد! .مترجم

 [14] به روایت مسلم (5113)

[15] تفسیر ابن کثیر- (6 / 316)

[16] المعجم الوسيط - (2 / 768).

[17] قبلا ترجمه ی آن بیان شد.

[18] این فرموده ی پیامبر- صلّی الله علیه و سلّم-  بدان خاطر بود که عرب ها در زمان جاهلیت  در تعداد ماههای سال و ترتیب ماههای حرام بنابر هوس ها و تمایلات جنگ طلبانه اشان تغییر ایجاد کرده بودند چرا که جنگ در ماههای حرام در زمان جاهلیت هم امری حرام و نا مشروع شمرده می شد.(رجوع شود به:شرح صحيح مسلم للنووی 6/151 و مجموع فتاوى ابن تيمية جلد 25) مترجم

[19] صحیح بخاری(7447) و صحیح مسلم(1679)

[20] ابن عساكر (64/267) . وأبو نعيم در الحلية (5/192).

[21] تخریج حدیث: الترمذي در المناقب (3:8) وابن ماجه در الجنائز (65:5)، وشیخ آلبانی آن را صحیح دانسته است.

[22] که دلالت بر بزرگی و احترام دارد.

[23] بغية الطلب في تاريخ حلب - (2 / 127)

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
آخرین ویرایش در سه شنبه, 24 ارديبهشت 1398 14:43
  1. نظرات (0)

  2. اضافه کنید

نظرات (0)

هنوز نظری ارسال نشده است

  1. بهتر است نام و نظر خود را فارسی تایپ کنید ( برای انتشار سریع نظر یا افزودن فایل پیوست، باید وارد حساب کاربری خود شوید )
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت
تمام حقوق مادی و معنوی برای تمکین محفوظ است